Saturday, July 17, 2010

توی یه نمایشگاه هنری (اصلا یادم نیست کدوم شهر)، یک نقاشی از رنوار بود (اصلا یادم نیست کدوم نقاشی) که راهنمای گالری با هیجان توضیح می‌داد که این نقاشی در تاریخ نقاشی قرن نوزدهم خیلی اهمیت داره چون رنوار زمان طولانی‌ای رو صرفش کرده و قسمتی از تابلو به سبک امپرسیونیستی و قسمت جدیدترش به سبک پست امپرسیونیستی‌یه. در واقع می‌شد روی تفاوتهای این دو سبک در همین تابلو بحث کرد.
خداوندگار هستی من رو نبخشه اگه بخوام جسارت کنم و رمانی که دارم می‌نویسم رو با کار استاد مقایسه کنم. ولی منم وقتی طرح رو شروع کردم و دو سه فصل جلو رفتم اوضاع ایران نسبتا آرام و ساکن بود ولی یهو خوردیم به انتخابات و ماجراهای بعدش و ایران و سیاست و جامعه‌اش سوژه روز دنیا شد. من اولش وسوسه شدم زمان حال داستان رو بیارم دو سال جلوتر که به انتخابات بخوره ولی بعد کمی فکر پشیمون شدم و گفتم به طرح اصلی پایبند بمونم. ولی خودم حس می‌کنم وقایع اخیر ایران روی لحن قصه تاثیر داشته، تاثیری که نمی‌تونم در قالب کلمات بیان کنم. ولی داشته...

Wednesday, December 9, 2009

وقتی این پروژه رو شروع کردم زیاد به جاه‌طلبی زمانی (گستره سی ساله) و مکانی (تهران، مسکو، نیویورک) داستان فکر نکردم. الان به جایی رسیدم که می‌بینم چقدر از قِبل این کار اطلاعاتم بیشتر شده و چقدر هم تحقیق در مورد خیلی موارد وقت و ذهنم رو درگیر کرده.

Tuesday, December 8, 2009

چشم به راه



ایده تاسیس اینجا از وبلاگی اومد که مادری حامله از احساسات خود می‌نوشت. نمی‌دونم بعد تولد بچه ادامه داد یا نه. راستش من چندان وبلاگ‌خون نیستم و توی همون نه ماه هم گذرم بهش خورد و ایده با وقاحت سرقت شد و ته ذهنم ماوا گرفت و والسلام.
بگذریم! منم به نوعی باردارم ولی بارم از جنس حروف الفباس. دارم روی رمانی کار می‌کنم که ایده‌ش مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود و اجراش این روزها سرم رو گرم کرده. الان چند ماهی از شروع نگارش داستان می‌گذره و قاعدتا بهتر بود از همون اول اینجا رو راه می‌نداختم ولی خب قضیه تازگی ماهی از آب گرفته‌اس دیگه. این جنین عجیب‌الخلقه احتمالا رشدش بیشتر از نه ماه طول خواهد کشید (فیل بود که دوران بارداریش ۲۰ ماه می‌شد؟) و بعدش هم ممکنه مُرده به دنیا بیاد ولی هر بلایی که سرش بیاد بهرحال اینجا موجودیتی مستقل داره و امیدوارم آینه‌ای تمام قد از نحوه پیشرفت کار باشه، انعکاس‌گر همون دلمشغولی‌ها و لگد زدنها و از خواب بیدارکردن‌ها و ویار کردن‌ها و حواس‌پرتی‌های یک مادر چشم‌به‌راه.